تبليغاتX
هواداران پوریا پورسرخ و گلشیفته فراهانی
 

تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد!

 
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Groupسلام من به محرم  به شور و حال عیانشClick Here For Get More Mail From Sare2008 Group

سلام من به حسین و به اشك سینه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هایش

به پرچم و به سیاهی  به خیمه های عزایش

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
 
السلام الیک یا ابا عبدالّه!
سلام به جمع گرم و صمیمی همه ی دوستای بهتر ازجونم!
ایّام عزای حسینی رو به همگی تسلیت می گم و
معذرت می خوام به خاطر تاخیر چند ماهم!
خودتون می دونین که فصل، فصل امتحانات بود و خرخونی بچّه درس خونا و از این حرفا....
باور کنین وقت سر خاروندنم نداشتم!
(که همین الانشم ندارم!)
من این آپو از حدود ۱ ماه پیش آماده کرده بودم!!!
البته آماده آماده هم که نه...
هر وقت می اومدم نت، یه چیزی می ذاشتم!
الانم که اومدم، نظراتونو خوندم و دیدم نه.... کسایی هم هستن که نبود ما باعث دلتنگیشو میشه!
واسه خاطر دل اونا هم که شده، هر طور که بود الان آپمو کامل کردم!
با اجازتون بازم مرخصی حدوداً یه ماهه ی دیگه می خوام!
آخه تازه شروع دومه و بازم درس خوندنو....!
تا یه ماهه دیگه هر وقت اومدم نت، دو سه تا چیز می ذارم بعد از یه ماه به طور دایم ثبتش می کنم!
خوب دیگه... برم باز سراغ کتابا!!
تو این ایّام ما رو از دعای خیرتون محروم نکنین!!
 
 
 
 

مصاحبه با گلشیفته فراهانی

* تو اين دنيا به حرف كي گوش مي‌كني؟
فراهاني: حرف طبيعت
* با گل‌ها رابطه‌ات خوبه؟
فراهاني: هميشه قربون صدقه گل‌ها مي‌روم.
* تو قبلا رودخونه نبودي؟
فراهاني: رودخونه بزرگ‌ترين معلم زندگي منه

* چرا اين قدر خوب بازي مي‌كني؟
فراهاني: خيلي باور مي‌كنم.
* كي باور مي‌كني؟
فراهاني: اوجش زماني‌ست كه در حال بازي هستم. يعني بوق دوربين را مي‌شنوم.
* الان يه سناريو به تو پيشنهاد كرده‌اند و شب مي‌بري خونه و مي‌خوني. تا شروع فيلمبرداري چه بر سرتو و سناريو مياد؟
فراهاني: يك‌بار بيشتر نمي‌خونم ولي اگه خيلي خوشم بياد باهاش زندگي مي‌كنم.
* ملاك انتخابت چيه؟
فراهاني: حرفيست كه فيلمنامه مي‌زنه.
* عوامل سازنده رو به فيلمنامه سنجاق مي‌كني؟
فراهاني: بله به ويژه فيلمبردار خيلي برام مهمه.
* حالا فيلم را قبول كردي، باهاش چه كار مي‌كني؟ از اول تعريف كن.
فراهاني: بستگي داره. اگر فيلمنامه‌اي باشد كه تمام جزييات آن را پذيرفته باشم، مثل يك گلادياتور براي شهيد شدن به ميدان جنگ مي‌رم. ولي اگر نپذيرفته باشم، همانند آدمي هستم كه پشت صحنه جنگ يك ذره لباس‌هاش رو سوهان مي‌زنه، سوال مي‌كنه كمربندش سفته يا نه، بعد كه شرايط آماده شد به ميدان جنگ مي‌رم.
* چند سالته؟
فراهاني: 24 سال.
* اينها را از كجا ياد گرفتي؟ پدر و مادرت كه آرتيست‌هاي درجه يكي هستند به تو كمك كردند؟
فراهاني: به هرحال زندگي در آن خانواده من را ساخته.
* اگر يك سناريو را دوست نداشته باشي و قرار باشد كار كني چه بلايي سرت مياد؟
فراهاني: خيلي بهم بد مي‌گذره. مثل يك مادري كه مي‌دونه بچه ناقص داره ولي به هر حال اون را به دنيا مي‌آره و پاشم مي‌ايسته، من هم پاي بچه ناقصم مي‌ايستم. بهزيستي نمي‌ذارمش ولي خوب خيلي خوش مي‌گذره.
* گريه‌ام انداختي... قبل از اين‌كه كليد بزنن تمرين مي‌كني؟
فراهاني: معمولا، من هميشه دوست دارم پارتينرم را جلوم ببينم، ولي تمامي اوقات كه پارتينرم را دوست ندارم به ديوار نگاه مي‌كنم. چون حسي كه به من مي‌ده اشتباهه و من ترجيح مي‌دم در تخيل خودم آدمي را كه حس درس مي‌ده به جاي او بذارم، ولي من بيشتر اوقات شانس اين را دارم كه بهترين پارتينرهاي دنيا را داشته باشم.
* اين رابطه بعد از كار تمام ميشه؟
فراهاني: اكثرا بله. ولي زمان درخت گلابي خيلي اذيت شدم.
* چه خوب شد اين رو گفتي. الان كه از درخت گلابي دور شدي، چه حسي داري وقتي بهش نگاه مي‌كني؟
فراهاني: خيلي فكر مي‌كنم. از آن اتفاقاتي است كه يك‌بار در زندگي هر آدم پيش مي‌آد كه بتونه اينقدر راحت خودش رو بازي كنه.
* چند سالت بود؟
فراهاني: 14 سال.
* خوب معمولا وقتي كار مي‌كني، زندگي‌ات چه جوريه؟
فراهاني: تعطيله. بستگي به حال و هواي كار داره يعني من وقتي كار غمگين بازي مي‌كنم خيلي زندگي‌ام غمگينه و وقتي كار شاد بازي مي‌كنم خيلي شادم.
* وقتي نقشي را بازي مي‌كني، موسيقي‌هايي كه گوش مي‌كني و كتاب‌هايي كه مي‌خوني و معاشرتي كه در كل جهان داري متناسب با آن نقش است؟
فراهاني: معمولا وقتي كار مي‌كنم كتاب نمي‌خونم چون كتاب من رو با خودش مي‌بره و سوار ميشه به كاري كه مي‌كنم و در روابط بين آدم‌هاي آن كار هم خيلي درگير مي‌شم. وقتي در سنتوري كم‌كم عاشق علي مي‌شم توي كار واقعا عاشق او هستم.
* شب‌ها با روياي كاري كه مي‌كني مي‌خوابي؟
فراهاني: وقتي كار مي‌كنم زني هستم كه حتي خوابش هم مال خودش نيست و تمام شب حرف كار فردا را مي‌زنم.
* شعر زياد مي‌خوني؟
فراهاني: نه ولي همه چيز را شعر مي‌بينم. زندگي‌ام شعره.
* خودت رو هم شعر كردي... گلشيفته خانم جوان‌هاي زيادي هستند كه تو را مي‌خوانند و حالا مي‌خواهند بازيگر بشوند تو چه كمكي مي‌توني به اون‌ها بكني؟
فراهاني: بزرگ‌ترين كمكم اينه كه بگم اين حرفه را درست بشناسن.
* چه جوري؟
فراهاني: ميشه خواند و تئاتر كار كرد چون تئاتر يك كلاس براي بازيگر شدنه.
* من يك جوان شهرستاني غريب هستم، چه كنم كه يك گروهي به من اجازه بدهند باهاشون كار كنم؟
فراهاني: يك سري آدم بشينن، با هم كار كنن، بنويسن، برن توي خيابون اجرا كنند، كسي كه عاشق بازيگري باشه اين كار را مي‌كنه.
* تو تئاتر كار مي‌كني؟
فراهاني: در بچگي در جشنواره عروسكي كار كردم و بعد هم يك تئاتر در دوازده سالگي با پدرم براي بيماران هموفيلي و همين طور مريم و مرد آويج را با پدرم كار كردم.
* دانشگاه رفتي؟
فراهاني: بله، ولي ول كردم.
* چه رشته‌اي؟
فراهاني: موسيقي، حالا چطور شد؛ من داشتم مي‌رفتم اتريش كه سوليست بشم. هفته آخر با بليت و خونه اجاره شده در وين، گفتم من نمي‌خوام برم. احساس كردم اين چيزي نيست كه من از زندگي‌ام مي‌خوام.
* زماني كه موسيقي مي‌خوندي، مي‌خواستي نوازنده درجه يكي بشي؟
فراهاني: بله، ولي كاملا اشتباه بود، چون من زماني كه هنرستان مي‌رفتم ملودي‌هاي باخ و موتزارت رو مي‌زدم ولي متاليكا گوش مي‌كردم.
* ديروز با آريا عظيمي‌نژاد صحبت مي‌كرديم و گفتم ما بين شجريان و محمد اصفهاني و شوپن و چايكوفسكي و حتي گاهي بين جواد يساري و لئونارد كوهن مونديم. اين خصوصيات موسيقيايي ماست. در فيلم «ميم مثل مادر» ويولن را خيلي درست و خوب مي‌زدي. قبلا ساز زهي زده بودي؟

فراهاني: من از 4 سالگي پيانو مي‌زدم و معلم‌هاي مختلفي داشتم كه مهم‌ترينش سروش دهبستي بود. روي من يك سرمايه‌گذاري فرهنگي شده بود كه يك پيانيست بزرگ بشم و از 12 سالگي در هنرستان موسيقي تحصيل مي‌كردم. هنرستان خيلي سطح بالايي بود و ما از هر نظر پخته و عالي بوديم. در همان جا با سازهاي مختلف آشنا شدم و در فيلم هم مدام به آقاي ملاقلي‌پور مي‌گفتم كه شما هم اگر نخواين كه دقيق ويولن بزنم من مي‌خوام. چون دوستان من اين فيلم را مي‌بينند و مي‌گويند خاك بر سرت تو كه هنرستاني بودي چرا اينجوري زدي.
* رغبت آهنگسازي هم داري؟
فراهاني: بله، بيشتر در تنظيم استعداد دارم، در ملودي كمتر. يك آهنگ دارم كه شعرش مال برادرمه ولي بقيه كارها را خودم انجام داده‌ام. اينجوريه:
ره رو شهر تاريك گربه كجايي
نزديك راه باريك سوي رهايي
اينها دو تا گربه هستند كه با هم سوال و جواب مي‌كنند
ساكسيفون هم داره...
قرص ماه توي چشات خوابيده آروم
دوست دارم يك لحظه باز بشيني پهلوم.
* من خيلي وقت پيش به اين نتيجه رسيدم كه ما به دنيا اومديم تا فرشته بشيم. و فرشته شدن هم مثل تمام كارهاي ديگه احتياج به مشق كردن داره تو نمي‌خواي فرشته بشي؟
فراهاني: به نظر من فرشته‌ها بدبختن چون نمي‌تونن كار بد بكنن. ولي به نظر من اين‌كه آدم بتونه كار بد بكنه و نكنه، يك گل مي‌شه كه تنها رسالتش تو اين دنيا اينه كه زيبا باشه.
* به مرگ زياد فكر مي‌كني؟
فراهاني: به طور غيرمعمول از كودكي و بعد از آن هم مرگ ملاقلي‌پور من را تكان داد.
* مرگ باعث مي‌شه كه ما عميق بشيم. خيلي آموزنده است و چيزهاي خوبي به ما ياد مي‌ده. گفتي ملاقلي‌پور را دوست داشتي، چرا؟
فراهاني: يك وجه مشترك بين ما بود كه در عين حال كه دور و برمان شلوغ بود، خيلي تنها بوديم.
* ملاقلي‌پور آدم غمگيني بود، دائم مي‌خنديد ولي پشت تمام اينها يك اندوه وجود داشت. چه چيزهايي به تو ياد داد؟
فراهاني: بزرگ‌ترين خصوصيت او اين بود كه با درد انسان‌هاي ديگر درد مي‌كشيد و يك‌بار در رستوراني در كيش به پسر نابينايي برخورده بود كه آواز مي‌خواند و براي ملاقلي‌پور نامه نوشته بود كه من هميشه دوست دارم در فيلمي آواز بخوانم. بعد در «ميم مثل مادر» آمد و خواند يا دختري را در خيابان با ويلچر ديده بود گفت اين بركت فيلم ماست كه نقش دختر جمشيد هاشم‌پور را بازي كرد. آن دختر هيچ‌وقت حرف نمي‌‌زد و بعد از آن فيلم شروع به حرف زدن كرد.
*او هم متقابلا از بازيگر تاثير مي‌‌گرفت؟
فراهاني: اوايل نه، كمي با نظرات من جنگ داشت ولي بعد كه من دستم را زدم توي شيشه...
* مگه توي ميزان سن نبود؟
فراهاني: نه قرار بود با كپسول بزنم.
* چرا با كپسول نزدي؟ اصلا مگر فيلمبردار پيچ تيلت و پن را نبسته بود؟
فراهاني: دست خودم نبود به فيلمبردار هم ندا داده بودم كه يك اتفاقي مي‌‌افتد ولي نمي‌‌دونستم چي.
* در حوزه كار بازيگري دو راه وجود دارد كه به نقشت برسي؛ يا تكنيكال يا غريزي. تو خيلي عزيزي هستي و به نظرم اگر قرار باشد اتللو را بازي كني بايد هر شب يك دزدمونا را خفه كني!
فراهاني: خفه نمي‌‌كنم ولي به اندازه اتللو پير مي‌‌شوم. موهاي من در «ميم مثل مادر» سفيد شد و من صداي سفيد شدن موهايم را شنيدم.
من توي سياهي بودم و فقط صداي ملاقلي‌پور بود كه مي‌‌گفت: گلي‌جان دخترم! دردهات رو بده به من! دردهات و بده به من! من انگار ته چاه بودم و دائم چنگ مي‌‌انداختم به صداي او تا از چاهي كه در آن سقوط كرده بودم بيرون بيام.
* گلشيفته همين الان دلت مي‌‌خواد تو اين چكه‌ي آخر مصاحبه چه چيزهايي بگي؟ يا يه جورديگه بگم الان در اين صفحه يك جايي داري براي محاكات.
من خيلي ناراحتم كه طبيعت ايران اين طور شده. نمي‌‌دونم چرا نبايد در مدرسه‌ها درس محيط زيست داشته باشيم كه بچه‌ها بدونن آيا پلاستيك در طبيعت مي‌‌مونه؟ چطور بچه‌ها مي‌‌تونن توي كوير يا سرآب گنجشك‌ها را بكشند. گنجشك آبي، زرد و...
چرا خاك را پاس نمي‌‌داريم ما كه هميشه مقدس‌ترين جاها برامون كنار آب بوده، زمين بوده، زمين مادر بوده و الان هيچي نيست.
من مي‌‌گم هنر بيست سال عقب بمونه مهم نيست، ولي ببر مازندران را كي دوباره درست مي‌‌كنه؟ اگر نسل گوزن زرد كه مخصوص ايرانه از بين بره كي دوباره آن را به وجود مي‌‌آره؟ درخت‌هاي پانصد ساله شمال را كه قطع مي‌‌كنند چه‌جوري جبران مي‌‌شه. من بايد كاري كنم كه چيزهايي را كه داره از بين مي‌‌ره و من عاشقشون هستم، حفظ كنم.

http://dostan0000.blogfa.com/post-245.aspx

 

 

 

 

اندازه ی واقعی عکس

نگاهي به سريال «ساعت شني»: ترازويي برای محک سطح سلیقه مخاطب

نگاهي به سريال «ساعت شني»: ترازويي برای محک سطح سلیقه مخاطب


 

سينماي ما- مجموعه "ساعت شنی" که این روزها در حال پخش از تلویزیون است بدون عبور از خطوط قرمز‌ تأثیرگذاری خود را مدیون ورود به حیطه‌های نو و البته جسورانه است که به مخاطب فرصتی برای تجربه‌های خاص می‌دهد. تلویزیون جمهوری اسلامی ایران این روزها مقطعی پرمخاطره و حساس را می گذراند. ورود به حیطه‌های خاص و تجربه نشده در مدیوم تلویزیون از مسائلی است که اخیراً انعکاسی خاص پیدا کرده و رویکرد سیما و البته تعابیر ارائه شده از این رویکرد می تواند مورد تحلیل قرار بگیرد.
در واقع چند وقتی است مجموعه‌های تلویزیون تلاش می‌کنند با تکیه بر مضامین تازه از حد و اندازه‌های انتظار و سلیقه بیننده فراتر رفته و این مخاطب گریزپا را با تمهیداتی مقابل تلویزیون نگه دارند. تولیدات پرهزینه و تاریخی چون "در چشم باد" و همین مجموعه "روزگار قریب" که این روزها در حال پخش است، ماحصل نهادینه شدن این تفکر در رسانه ملی هستند که رویکرد این سازمان را در توجه به تاریخ و مقاطع تاریخی نشان می دهد.
اما در مجموعه های معاصر هم تلاش این رسانه برای متفاوت شدن چندی است خودنمایی می کند و مجموعه های "مدار صفر درجه"، "راه بی پایان"، "میوه ممنوعه" و ... نمونه های موفق این توجه هستند که فاصله فکر تا عمل را به حداقل رسانده اند. مخاطبان تلویزیون هم این تفاوت سطح را مورد توجه قرار داده و میزان استقبال از این مجموعه ها خود گویای این بذل توجه است. اما در مقابل "حلقه سبز"،‌ "سال‌های برف و بنفشه"، "شکرانه" و ... نمونه هایی هستند که نتوانسته‌اند اندیشه پیشرو بودن را به فعلیت مناسب بدل کنند و البته این از ویژگی‌های اجتناب‌ناپذیر آزمون و خطاست.
این روزها مجموعه "ساعت شنی" از شبکه اول سیما با شیوه‌ای جدید در حال پخش است. رویکرد هوشمندانه در پخش یکروز در میان این مجموعه شرایطی فراهم آورده تا به نوعی اتمسفر خاص ساخته شده در مجموعه در فضای پخش هفتگی پراکنده نشود و با فشردگی به نوعی مخاطب را به طور مداوم درگیر خود کند.
ارزش‌های بالقوه مجموعه با این شیوه به فعلیت مناسب رسیده و مخاطب را به شدت درگیر خود کرده است. از همین روست که هنوز چهار قسمت از پخش مجموعه نگذشته، مطالب،‌ نقدها، نظرات و تحلیل‌ها درباره آن آغاز شده است. هر چند نقد زودهنگام این مجموعه 26 قسمتی را در نخستین گام‌ها نوعی سهل‌نگری می دانیم، اما پرداختن به ویژگی‌هایی که این روزها به "ساعت شنی" نسبت داده می‌شود،‌ در چنین مقطعی به نظر لازم می آید.
در اغلب مطالب نوشته شده مزیت این مجموعه به عبور از خطوط قرمز تلویزیون معنا می‌شود. تعریفی که به نظر می آید برخاسته از درکی نادرست از خطوط قرمز تلویزیون است. اینکه تا به حال سینما که عرصه آزادتری برای پرداختن به موضوعات حساس و حتی خطوط قرمز است تاکنون سراغ این موضوع نرفته، نمی‌تواند به این مفهوم باشد که این مجموعه خط شکنی کرده است.
در واقع شاید خط قرمز را بتوان به مفهومی بهتر به شکستن یکسری از مفاهیم، مناسبات و خطوط که در تفکر کلی جامعه وجود دارد، نسبت داد. با این اندیشه مثلاً می‌توان شوخی با روحانیت در "مارمولک" یا شوخی با جنگ و شهادت‌طلبی در "لیلی با من است" را نوعی شکستن خط قرمز تعبیر کرد نه صرفاً وارد شدن به هر حیطه ای برای اولین بار.
تحلیل نزدیک به واقعیت این است که "ساعت شنی" موضوعی حساس و جسورانه را محور قرار داده که البته در سینما و تلویزیون تا به حال کار نشده و علت این رویکرد هم نه ممنوع بودن این حیطه بلکه به همان وجه حساسیت بازمی گردد. به نظر می آید یکسری بایدها و نبایدها در اذهان هنرمندان، مسئولان و مدیران و ... وجود دارد که آنها را از رفتن سراغ مضامینی خاص برحذر می‌دارد و این دور باطل دهان به دهان و سینه به سینه گشته تا اینکه بدل به خط قرمز مجازی شده، بدون آنکه در واقعیت وجود داشته باشد.
موضوع رحم های اجاره ای هم از همان مضامینی است که به نظر می آید بنا بر همین تعابیر و تحلیل های شخصی به نوعی خط ممنوع تعبیر شده و تا به حال کسی سراغ آن نرفته است. ولی احمد رفیع زاده فیلمنامه‌نویس "ساعت شنی" با نوع نگاه دراماتیک و مدرن خود به این مضمون و تفکری که بر کار حاکم کرده،‌ نشان داد می‌توان این موضوع را در رسانه ملی مطرح کرد آن هم بر بستر قصه ای به شدت زنانه و البته تیره.
نکته مهم دیگر در مورد "ساعت شنی" تنها ورود به حیطه های جسورانه و حساس داستانی نیست، بلکه به نظر می آید همه مجموعه عوامل به گونه ای کنار هم قرار گرفته اند که ماحصل کار چیزی فراتر از معیارهای تلویزیونی شود. از گروه بازیگران حرفه ای و بازی های درخشان، فیلمبرداری سیال،‌ کارگردانی ساختارشکن، روایتی متقاطع ... و نهایتاً مجموعه ای که مخاطب تلویزیونی را که در بمباران مجموعه های بی بو و خاصیت قرار دارد،‌ وادار به دیدن تفاوت ها و مقایسه می کند.
در واقع می توان "ساعت شنی" را به نوعی ترازو برای محک سطح سلیقه مخاطب تعبیر کرد که همواره دستاویز مجموعه های سطح پائین قرار می گیرد. معمولاً وقتی از سازندگان این مجموعه ها در مورد ضعف کارشان سئوال می‌شود سهل الوصول بودن تلویویون و پاسخ دادن به خواست و نیاز اولیه مخاطب را مطرح می کنند که آنها را به سوی روالی تکراری و نازل سوق داده است.
این درست که تماشاگر تلویزیون هم مجموعه های برنامه خانواده را نگاه می کند هم "جواهری در قصر" و هم فیلم های سینمایی برنامه سینما چهار و البته مسابقات فوتبال را. ولی این نکته دلیل نمی شود که برنامه‌سازان هم تلاشی برای بالا بردن معیارهای کیفی تلویزیون انجام ندهند و در واقع به ساده نگری خو کنند.
رسالت فراموش شده تلویزیون در تربیت مخاطب و ارتقاء سلیقه آنها حلقه‌ای گمشده است که به نظر می آید آرام آرام در حال آشکار شدن و رخ نمایی است. "ساعت شنی" نمونه‌ای است که نشان می دهد می توان به مخاطب تلویزیون اعتماد کرد و برای سلیقه اش احترام قائل بود.



 

 یادداشتی بر توفیق اجباری "محمّد حسین لطیفی".

سینمای ما - امیررضا نوری پرتو: این روزها توفیق اجباری بر پرده ی سینماهاست و با اقبال نسبتا گسترده ی مخاطبان روبرو شده است. این دومین اثر محمدحسن لطیفی در سال جاری است که توفیق نمایش را در پروسه ی آشفته ی اکران سینماها پیدا کرده است. بخشی از این قضیه به شهرت تازه کسب شده ی لطیفی بر می گردد که نزد تماشاگران سینمای ایران به عنوان کارگردانی مطرح شده که رگ خواب مخاطبانش را خوب می شناسد و در عین حال آثارش چندان به سمت ابتذال نمی رود و در حدی عامه پسند( مثل فیلم های عینک دودی و خوابگاه دختران) و گاه قابل قبول ( همانند مجموعه های سفر سبز و صاحبدلان و فیلم روز سوم) قرار می گیرد. اما با جرات می توان گفت که توفیق اجباری ضعیف ترین فیلم لطیفی (حتی نسبت به اولین ساخته اش، سرعت) است که در بسیاری از لحظاتش به دامان ابتذال کشیده شده است. در این یادداشت سعی شده است تا علل این ادعا بیان شود. توفیق اجباری داستان زندگی سوپر استار سینما ، محمدرضا گلزار ( با بازی محمد رضا گلزار) است که همسرش، سیمین (باران کوثری) قصد جدایی از او را دارد. در این بین خواهرزاده ی همسایه ی طبقه ی بالای خانه ی محمدرضا، سیمین (نیوشا ضیغمی) که او را سیم سیم صدا می کنند، پس از سال ها از فرانسه بازمی گردد و محمدرضا به سفارش خاله دختر (پروین میکده) مجبور می شود تا مراقب او باشد و همین امر سبب ساز بروز سوء تفاهم هایی میان آقای بازیگر با همسرش می شود که برادر سیمین، عطا (رضا عطاران) به آتش آن دامن می زند. فیلم از الگوی ابدی فیلمفارسی ها و فیلم های هندی تبعیت می کند؛ وجود یک قهرمان در راس داستان که قرار است تماشاگر او را تا حد جان دوست بدارد و به هر صورت شده با او ارتباط برقرار کند و نیز قرار گرفتن یک فرد شوخ طبع در کنار نقش اول فیلم تا با لوده بازی هایش تماشاگر را بخنداند و حواس او را از وجود حفره های عمیق داستانی منحرف کند. فیلمنامه ی توفیق اجباری (البته اگر بتوان نام فیلمنامه بر آن گذاشت) مملو از موقعیت ها و شخصیت هایی است که به راحتی می توانند کم و زیاد شوند، بی آنکه خللی در روند داستان به وجود بیاید. در هنگام تماشای فیلم، اگر ظاهر خنده دار وقایع و کنش های کاراکترها را کنار بزنیم، با سوالات زیادی روبرو می شویم که فیلمنامه نویس و کارگردان از پاسخ به آنها عاجز می مانند.

 

 مشکل محمدرضا و همسرش چیست؟ آیا تمام مساله ی سیمین با همسرش در اینست که به او اظهار علاقه نمی شود؟ آیا سیمین که از رفتار او می توان حدس زد دختری تحصیل کرده است بر این امر واقف نمی باشد که مزاحمت ها و دردسر های گاه و بی گاه هواداران یک بازیگر معروف سینما برای او و خانواده اش امری عادی و طبیعی است؟ محمدرضا که در طول فیلم مردی مودب، متین و خانواده دوست معرفی می شود که حتی حرمت ها را حفظ می کند. عطا در زندگی محمدرضا و سیمین چه می خواهد؟ اگر هدف او کمک به محمدرضا برای بازگرداندن سیمین است پس چرا این قدر در زندگی آن دو سنگ می اندازد؟ اصلا اگر او در فیلم نبود، آیا پیرنگ ضعیف داستانی اثر مخدوش می شد؟ البته ناگفته نماند همین لوده بازی های عطا و بازیگرش است که توانسته فیلم را در شکل ظاهری آن برای تماشاگر جذاب کند.

 

آیا سیم سیم که پزشکی به ظاهر عاقل و متشخص معرفی می شود و دوست دارد ریشه های فرهنگی و ملی خود را حفظ کند، نمی داند طیق عرف جامعه ی ایران به بهانه ی ترس از سوسک و تاریکی نباید شب را در خانه ی دو مرد غریبه و عذب بگذراند؟ دوستان سیمین چه نقشی در نوع رابطه ی او با همسرش ایفا می کنند؟ چرا لیدا (لیدا عباسی) از مردها متنفر است؟ (این نوع جبهه بندی جنسیتی را به شکلی قابل تحمل تر در عینک دودی دیده بودیم) آیا علاقه ی فرنگیس (نعیمه نظام دوست) به عطا نمی توانست سبب ساز خلق یک داستانک جذاب در کنار خط داستانی کمرنگ اصلی باشد؟ حال که عطا به او علاقه ای ندارد و او نیز کاری برای رسیدن به محبوبش انجام نمی دهد و یا حتی قدمی برای بهبود زندگی سیمین بر نمی دارد، بهتر نبود فیلمنامه نویس او را از میان شخصیت ها حذف می کرد؟ آیا فیلمنامه نویس نمی توانست استفاده ای درست و دراماتیک از علاقه ی بیتا (بهاره رهنما) به گلزار داشته باشد؟ اینکه او چند بار به درب منزل آقای سوپراستار بیاید و به شکلی غیرمستقیم به او اظهار علاقه کند و سپس از داستان خارج شود، منطقی است؟ پدربزرگ محمدرضا (احمد پورمخبر) چه کاری برای او انجام می دهد؟ آیا جز اینست که به لطف خاطره ی خوش بیننده از شیرین کاری های بازیگرش در یکی از مجموعه های عید امسال (ترش وشیرین) وارد داستان شده است تا با گذاشتن عکس او در کنار تصویر هنرپیشگان محبوب فیلم در پوسترها و تراکت های تبلیغاتی، مهر تایید و تضمین دیگری بر فروش بالای فیلم زده شود؟ چرا این قدر موقعیت های داستانی فیلم بی مایه و سست، قابل تغییر و جابجایی و بی ارتباط به هم هستند؟ چرا در هیچ قسمت از فیلم (به جز سکانس ابتدایی آن) جناب بازیگر را که این قدر پرکار است، بر سر صحنه ی فیلمبرداری نمی بینیم؟ زمانی که لیدا، محمدرضا و سیم سیم را سوار بر اتومبیل بیتا مقابل سفارت می بیند، آیا حق نداریم که به یاد اتفاقات غیرقابل باور فیلمفارسی ها و فیلم های هندی بیفتیم؟ یا این احساس را نباید در هنگام برخورد تصادفی " مونا 69" ( دختری که با عطا چت کرده بود) با گلزار در خیابان داشته باشیم؟ چرا گلزار و عطا و پدربزرگ باید درست در لحظه ای سر برسند که جناح نسوان در خیابان با بی ظرافتی و به شکلی کاملا گل درشت در حال صحبت کردن درباره ی موضوع ساختگی بارداری سیمین هستند؟ چرا فیلمنامه نویس ایده ی خوب پیتزابر امضا فروش را چند بار تکرار می کند و شیرینی آن را از بین می برد؟ چرا سیم سیم به یکباره از داستان حذف می شود؟ یا اینکه چرا سیمین درست باید در لحظه ای برسد که محمدرضا برای آن پسرک آدامس فروش از علاقه اش نسبت به همسرش می گوید.

 

 این موارد ضعف های بی چون و چرای روایی و شخصیتی فیلمنامه است که توفیق اجباری را تا مرز فیلمی سطحی و بی مایه کشانده است. از طرف دیگر هم هیچ نوآوری خاصی در اجرا نمی بینیم و تمام زحمات عوامل فیلم معطوف به تصویر کشیدن متنی شده که نقطه اتکای قابل اعتمادی نیست. کارگردانی لطیفی از حیث دکوپاژ و میزانسن تنها در خدمت داستان و درست درآوردن موقعیت های کمیک فیلمنامه است و از لحاظ فنی هم تنها موردی که بیش از همه توجه بیننده را به خود جلب می کند، شیوه ی طراحی صحنه و لباس فیلم می باشد که متاسفانه چند سالی است به شکلی اپیدمی گریبان سینمای ایران را گرفته است. در این گونه فیلم ها محل سکونت قهرمانان پر از وسایل تزیینی غیرکاربردی است ؛ انگار که در حال تماشای کاتالوگ های تبلیغاتی شرکت های طراح دکوراسیون داخلی هستیم. این موضوع در مورد نحوه ی پوشش بازیگران فیلم هم صادق است.

 

بازیگران در هر سکانس بدون توجه به موقعیت مکانی و زمانی فیلمنامه با لباس های پر زرق و برق مقابل دوربین حاضر می شوند؛ گویی بیننده شاهد یک نمایش مد لباس است. شیوه ی اجرای بازیگران اصلی و فرعی توفیق اجباری حاوی نکته ی خاصی نیست و می توان گفت که محمدرضا گلزار پس از فیلم آتش بس، توانسته است تیپ عامه پسند و قابل قبول خود را در کمدی های رمانتیک پیدا کند. او می تواند با این تیپ نقش ها در نظر بیننده قابل باور باشد و در عین حال برخی از ناتوانی های خود را در ارائه ی ریزه کاری های لازم بازیگری بپوشاند. باران کوثری هم یکی از ضعیف ترین بازی های خود را در توفیق اجباری به نمایش گذاشته است. البته بخش عمده ای از این پسرفت را باید به حساب شخصیت پردازی ضعیف نقش سیمین گذاشت. با وجود تمام نکات محتوایی و تکنیکی فوق، تنها حسن توفیق اجباری را می توان در جذابیت ظاهری اش در جلب رضایت مخاطب پیدا کرد. به هر حال اگر قرار باشد تنها چرخ اقتصادی سینمای رنجور کشورمان بچرخد، قطعا فیلم هایی از جنس توفیق اجباری نقشی تاثیرگذار و کمک کننده بر این روند خواهند داشت. اما نباید از یاد برد که سینما یک هنر است و در کنار جلب رضایت بیننده باید حرفی برای گفتن داشت و بد نیست که به ارتقای سطح فرهنگی عامه ی مردم نیز توجه کرد. اگر قرار باشد چنین هدفی در سینمای ایران دنبال شود، قطعا فیلم هایی از این جنس که مابه ازای شان را در مجموعه های طنز نود شبی تلویزیون هم می توانیم بیابیم، برچسب ابتذال می خورند و جز در سطح نگاه داشتن سلیقه ی بینندگان نقش دیگری ایفا نمی کنند. به هر حال اگر کمی نگران وضعیت سینمای کشورمان باشیم، با دیدن فیلم هایی از سنخ توفیق اجباری (راستی نام این فیلم چه ارتباطی با موضوع آن داشت؟!) قطعا این سوال به ذهنمان خواهد رسید که به کجا می رویم؟ و آیا می توان آینده ای قابل اعتماد برای این سینما متصور بود؟

 


 

Coded by taktemp & designed by: Natty WP
 
     

  RSS  
پرشین وبلاگ

P>"شهر عشق"=alt